تبليغاتX
دهلیز

مادر خیار را پوست کند. دو نیم کرد. نمک زد. نیمی را به من داد، نیمی را به برادرم. حالا نوبت نارنگی بود. آن را برداشت پوست کند دو نیم کرد یک نیم را به من و نیم دیگر را به برادرم داد. بعد هلو و... ! همان طور که غر می زد فحش می داد نفرین می کرد ما را (من و برادرم را) میوه برایمان پوست می کند. واکنش برادرم محدود به گرفتن میوه ها و خوردنشان بود و واکنش من چیزی شبیه اندوهی که یخه ات را می گیرد و شب خوابت را می دزدد.

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 0:3 | لینک  | 

نه فراموش نکرده ام یادم رفته است!
نوشته شده توسط رودابه در ساعت 21:0 | لینک  | 

"یکی از ما دارد دروغ می گوید. باید کشف کرد آن یک نفر کیست. من که نیستم . پس تو باید باشی." همان طور که به چشمانش زل زده بودم این ها از ذهنم می گذشت که یک دفعه از خودم پرسیدم "پس تو چرا این طور زل زده ای به من. " نمی شد فهمید. یعنی ماسکش نمی گذاشت. خواندن چشم ها به تنهایی سخت بود. فکر کردم نکند او راست می گوید و من دارم دروغ می گویم. نگاهش ترسناک بود. به گرگ وحشی ای می ماند. ترسیدم. طاقتم طاق شد. اشک  برخلاف میلم سر خورد روی گونه ام. ماسک را پایین کشید و سیگارش را گوشه ی لبش گذاشت. دستش گم شد گوشه ای به دنبال فندک یا کبریت و وقتی برگشت حتی از نگاهش ترسناک تر شد. پرسیدم:"آن قدر مریض نیستی که سیگار عیب داشته باشد اما آن قدر مریض هستی که..." "که چی؟" سوال او بود. سوالی که جواب نداشت. نمی دانم شاید من دروغ گفته بودم.
نوشته شده توسط رودابه در ساعت 23:10 | لینک  | 

من خواب را دوست ندارم اما خواب و بیداری را چرا. خیلی دوست ندارم روحم را که نزدیک های صبح در اتاق سرگردان است در بدنم فرو کنم. تازه اگر آن هم بشود زدن آب به سر و صورتم دیگر شکنجه ای است که همتا ندارد. 

اما داستان چهارشنبه ها جداست. چهارشنبه ها من زود بیدار می شوم. خیلی زود. مثل برق می جهم از رختخواب. حمام همیشه دو ساعته من یه ربعه تمام می شود آینه چندان وقتم را نمی گیرد. مانتو ام انگار شنل جادویی می شود می رقصد تا روی شانه هایم و آستین ها انگار خودشان دست هایم را می پوشانند. با یک دست موهایم را جمع می کنم و با دستی دیگر مقنعه روی موها می نشانم. هر آنچه که باید انجام شود تا ساعت ۷ تمام شده. می دوم به سمت آسانسور. می دانم که روی طبقه سوم منتظر است. بند کفش ها را تند و تند می بندم و می پرم داخل، قبل از آن که کس دیگری دکمه آسانسور را بزند. وقتی به پارکینگ می رسم ساعت را نگاه می کنم. ۷:۳ را عقربه ها معمولا نشان می دهند. خیالم راحت می شود و آرام آرام از کنار باغچه می گذرم اما همین که باغچه تمام می شود یعنی بعد از سه قدم شاید، کنجکاوی ام امانم را می برد و قدم ها را دوباره تند می کنم. جستی می زنم تا در. آرام در را می کشم مطمئن که می شوم باز است لبخند می زنم. پا می گذارم به کوچه و زل می زنم به کمی جلوتر که آقای همسایه دارد راه می رود. به وسط های کوچه که می رسم او به ماشینش  کنار خیابان رسیده. سوار که می خواهد بشود من کمی نزدیکتر شده ام . از همان فاصله سلام می کند و سر تکان می دهد. من هم جواب می دهم نه آن قدر آرام مثل او و نه آن قدر بلند که مطمئن باشم شنیده است. تا به انتهای کوچه برسم او سوار شده و سرش باز با چیزی درون ماشین گرم است. سر که بلند کند، من دیگر جلوی ماشین رسیده ام .خداحافظی می کند. نه آن قدر آرام مثل سلامش، نه آن قدر بلند که مطمئن باشد شنیده ام. لبخند می زنم و سر تکان می دهم و از کنار ماشین می گذرم. آن طرف خیابان که برسم، او هم رفته است. 

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 22:45 | لینک  | 

بچه ی همسایه "اندیشمند" من است. همیشه حرف هایش درست و به موقع بوده است.

داشتم با تلفن حرف می زدم یا بهتر است بگویم حرف می شنیدم، که صدای "اندیشمند" من بلند شد. داشت با تمام توانش جیغ می کشید. همسایه ها می شناسند این جیغ را: جیغ نوع سوم برای وقت هایی است که آن چه می شنود یا می بیند به نظرش احمقانه می رسد. جیغ نوع سوم یعنی تماش کن!

پ.ن: کاش حداقل جسارت او را داشتم.

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 23:55 | لینک  | 

از آن روزهایی بود که سالی یک بار و فقط سالی یک بار آن هم تنها برای یک نفر رخ می دهد و آن یک نفر این بار من بودم. 

درواقع از آن روزهایی بود که با بیدار شدنت هیچ چیز جدیدی شروع نشده حتی اگر آن چیز جدید روزی تکراری مثل روزهای دیگر باشد. چون تمام شب گذشته را ناخودآگاهت به چیزی در آن قدیم مدیم ها چنگ می زده و تو  به جای کابوس یا رویا فقط مروری بر خاطراتت داشته ای و صبح که بیدار می شوی نیستی در هیچ کدام از اتفاق های اطرافت. 

برای آن که کمتر فکر کنی یک لیست از کارهای امروزت تهیه می کنی و دقت می کنی چیزی از قلم نیفتاده باشد. چیزی از گلویت پایین نمی رود اما صبحانه را هر جور که هست فرو می دهی و اصلا مهم نیست که انگاری با چاقو تمام این مسیر دهان تا معده را خراش می دهی. از این که دیشب شارژ کردن گوشی را فراموش نکرده ای به خود می بالی و آن را با خود تا کیفت حمل می کنی و ... درست در همین لحظه دیگر هیچ کنترلی بر مغزت نداری. اگر همین الان نشینی و به زمین زل نزنی که یک بار دیگر همه اش را به خاطر بیاوری ... راستش نمی دانم چه می شود اما در هر حال خوب می دانی که چاره ای نداری. به خودت که می آیی هنوز دیر نشده اما عجله می کنی و از خانه بیرون می زنی به سمت آن چه گاهی روزمره می نامی اش و گاهی مشغله!

هزار بار با خودت می گویی که امروز خوشبختانه زندگی قصد راه آمدن دارد خیلی نمی دانی که می خواهی چیزی را به خودت تلقین کنی یا نه. اما چیزی که واضح است این است که ترافیک امروز از هر روز سنگین تر است. یک خط درمیان زندگی را ستایش می کنی و راننده های دیوانه و گیج امروز را فحش میدهی تا بالاخره به مقصد می رسی. به چیزی که درست نمی دانی چیست زل می زنی و بعد رهایش می کنی و به طرف راننده بر می گردی که معلوم نیست چه می گوید و بعدتر معلوم می شود با تو نبوده اصلا. پیاده می شوی و روان می شوی به سمت همان چیزی که امروز باید مشغله بنامیش. تو امروز نباید حتی برای لحظه ای احساس کنی که وقت برای فکر کردن داری. 

 به همین دلیل وقتی متوجه می شوی که گوشی ات نیست خیلی فکر نیم کنی که بالاخره آن جا که گوشی را تا کیفت حمل کردی بین آن سه نقطه چه اتافقی افتاد. موفق شدی گوشی را سر بدهی داخل کیفت یا نه ؟و یا خیلی سعی نمی کنی که به خاطر بیاوری که در تاکسی دقیقا به چه چیزی زل زده بودی که راننده ی مزاحم رشته ی افکارت را پاره کرد! تو حتی وقت برای نگران شدن هم نداری. به جای این چیزها باید تئوری احمقانه ی جدیدت را برای بقیه توضیح بدهی و منتظر شی تا لبخند بزنند که ... که یعنی هیچ چیز! تو حتی دلیلی برای نگران شدن نداری. همیشه کسانی بوده اند و هستند که به جای تو نگران همه چیز باشند. خوب می دانی که تا یکی دو ساعت دیگر کسی پیدا خواهد شد که بالاخره این گوشی ناخلف را یا از خانه یا خیابان یا تاکسی یا ... برایت می آورد. امروز در هر حال از آن روزهایی است که قرار بوده با تو راه بیاید.

  

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 19:46 | لینک  | 

من اصولا آدم ناراضی ای بودم که تنها از خودش و کارهایش راضی بود. این روزها اما موجود راضی ای هستم که تنها از خودش ناراضی است.

کمی که فکر می کنم می بینم این در بیشتر اطرافیانم نیز صدق می کند. شاید از عوامل آنفولانزای خوکی باشد. نمی دانم.

بیشتر که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید این حتی بهتر باشد. باز هم نمی دانم.

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 15:48 | لینک  | 

 وقتی اتفاق هایی می افتد که نمی خواهی یعنی وقتی اتفاق های بدی می افتد، در این جریان، این گاهی تلاش برای باز گرداندن چیزها به مسیر آغازینش و گاهی تسلیم به امید دفعاتی دیگر... و یا هر آن چه که تو کرده ای در زمانی که اوضاع آن که باید نبود... در این مسیر تو از خیلی چیزها عبور می کنی. از آن چه که گذشته ای، از آن ها که گذشته ای و گاهی حتی خودت.

هر بار که اتفاق ناگواری افتاد - برای من یا دیگری - نمی دانم چرا اما من همیشه ترجیح داده ام که واکنش ها را دنبال کنم. از این که همه کس و همه چیز انگار زیر ذره بین من در مازهای ناخواسته به تقلا می افتند خوشم نمی آید اما شاید جالب است دنبال کردنشان. این که سعی کنی بفهمی چقدر از دست و پا زدن ها برای خارج شدن از این ماز است و چقدر برای ماندن در آن ها. این که گاهی در کمال تعجب پی می بری که مازشان را دوست دارند و چنان به کل این داستان عادت کرده اند که تصورشان خارج از راه های پیچ در پیچ غیر ممکن است. البته داستان پرنده هایی که برای پرواز کوتاهی از باز شدن  قفسشان استقبال می کنند اما باز دوباره به آن باز می گردند دیگر خیلی تکراری است...

آخرین باری که سعی کردم کسی را در مازش دنبال کنم اما ، همه چیز جور دیگری رقم خورد. " برای خودم حلش کردم" گرچه جمله ای بود که زیاد شنیده بودم اما هیچ وقت نتوانستم این طور به تمام کوچه پس کوچه های نگاه کسی سرک بکشم و هیچ اثری از پشیمانی حتی خیلی خیلی کوچک پیدا نکنم. موش آزمایشگاهی ام این بار پیش از آن که حتی به ماز من وارد شود خارج شده بود. خوب می دانم که قبل تر، از مازهای زیادی گذشته بود. .ولی همین که صحیح و سالم کنار من نشسته بود مرا مجبور می کرد امیدوار باشم. به چه چیز نمی دانم. برای من هرگز پیش نخواهد آمد که همین طور که کیکم را می خورم لبخند بزنم و بگویم" برای خودم حلش کردم" شاید همین که یک نفر توانسته بود، بهانه ی خوبی بود که من هم امیدوار شوم. گیرم که ندانم به چه . چه فرقی می کند. " حلش کرده بود"!

پ.ن: پاراگراف سوم پس از چیزی در حدود یک هفته به دو پاراگراف اول اضافه شد. یعنی بعد از آشنایی با این دوست جدید. قبلش دو پاراگراف اول بلاتکلیف مانده بودند بین باقی مطالب "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" که چگونه تمام شوند.کاش در نوشته خیلی معلوم نباشد.

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 3:41 | لینک  | 

 

یه چیزی تو مغزم می خونه:

"خب پریای قصه ،

مرغای پر شیکسته،

آبتون نبود؟

دونتون نبود؟

چایی و قلیونتون نبود؟

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما ؟"

 

بچه تر که بودم، خودم رو می کشتم که گاهی مامان بیاد پیشم و برام لالایی ای یا قصه ای چیزی بگه. من اصولا به طرز عجیب غریبی بزرگ شدم. حداقل در مقایسه با برادرم خیلی جدی تر. گرچه مستقل تر و آزاد تر هم بودم اما  همه چیز خیلی سختگیرانه تر بود. نباید می ترسیدم.نباید وابسته می شدم.باید یاد می گرفتم کار هامو خودم انجام بدم.خلاصه اون روزا برای من یه رویا بود که حداقل یک شب رو برام لالایی بگن. واقعیت این بود که از تاریکی می ترسیدم وگرنه خود قضیه ی لالایی و قصه شبانه اون قدر مهم نبود. شایدم برای همه ی بچه ها همینه. در هر حال مامان هم که احتمالا متوجه بهانه بودن لالایی شده بود خیلی به ندرت قبول می کرد و معمولا من می موندم و تاریکی توی اتاق. اما گاهی وقت ها که معجزه ای رخ می داد مامان می اومد پیشم. دو تا قصه بیشتر بلد نبود. شایدم بلد بود اما فقط اون دو تا رو دوست داشت. یکیش" کدو کدو قل قله زن" بود یکی دیگش هم" قصه مهمونی حیوون های جنگل". بیشتر برام شعر می خوند .یا از فروغ یا از شاملو. من اصولا دخالتی در انتخاب نداشتم و همه چیز برمی گشت به این که مامان حال و هوای کدام را بیشتر داشته باشد و معمولا قرعه به نام پریا ی شاملو می افتاد.

حالا بعد از سال ها مدتیه که دوباره از تاریکی می ترسم. علتش رو نمی دونم ولی هر چی که هست نمی ذاره بخوابم. مامانم هنوز به چراغ روشن اتاق من حساسه. حالا بهونش اینه که نور اتاق من از پنجره میاد تو اتاق اون ها! اصولا مامان در بهانه تراشیدن استاده. خلاصه این که من چراغ رو خاموش می کنم ولی خوابم نمی بره. گاهی برای خودم عدد می شمارم. گاهی قصه می گم. گاهی شعر می خونم.اما هنوزم قرعه معمولا به نام پریا ی شاملو می افته بیشتر شب ها یه چیزی تو ذهنم برام پریا رو می خونه و تصویر می کنه تا بالاخره خوابم ببره.

پ.ن: الان که داشتم اینا رو می نوشتم به این نتیجه رسیدم که من و مامان با همه ی تفاوت هامون اشتراکات زیادی داریم.

پ.ن: به نوشته های بی ربط و پ.ن های بی ربط تر عادت می کنیم.

 

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 1:17 | لینک  | 

"ولی مشخصه به هر حال که ریشه هاتون به هم وصله."                                                               و من نمی دانم چرا اخم می کنم و سرم را این بار نه حتی به پایین که به جهتی دیگر خم می کنم و باز فکر هاست که فرود می آید.

و تو حتما خب تعجب می کنی که من ناگهان بعد از این همه سکوت چقدر پرحرف می شوم. حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم و حتی خوب گوش می کنم به کلمه کلمه ای که می گویی.

و ناگهان پی می برم که نه حتی بحث شمال و جنوب یا شرق و غرب نیست. بحث از این سیاره تا آن سیاره نیست. که انگار بحث جهانی تا جهانی دیگر است. تو اصلا اگر ریشه داری من ریشه ندارم. این بحث حتی بحث من و تو، من و او نیست.بحث من و همه ی آدم هاست شاید...

وباز شب دیگری است و من دلم هوای نمی دانم چه دارد و به سکوت خود باز میگردم.

                                                                                                     ۱۳۸۸/۷/۴

نوشته شده توسط رودابه در ساعت 2:59 | لینک  |